آن که در کار کوتاهى ورزيد دچار اندوه گرديد ، آن را که از مال و جانش نصيبى از آن خدا نيست خدا را بدو نيازى نيست . [نهج البلاغه]
   [آرشيو شده ها]
پنجشنبه 10 مرداد 1387 , ساعت 4:49 عصر
 

يا رب ...


اللهمَّ نعمَ الإلهُ أنتَ وَ نعمَ الرَّبُّ أنتَ ، وَ بئسَ المَربوبُ أنا ...
وَ نعم المولي أنتَ و بئس العَبدُ أنا ...
وَ نِعمَ المالِکُ أنتَ و بئسَ المملوکُ أنا ...
فَکَم قَد أذنَبتُ فَعَفوتَ عَن ذَنبي ...
الهي! تو بهترين خدايي و من بدترين بنده و اگر تو نبخشي که بخشنده تريني... ؟؟؟؟
الهي! ...
       چطور بايد باور کنم اين همه لطف رو در حاليکه پنجره ي نگاه من گنجايش محبت بي کران تو رو نداره.
الهي! دارم سعي مي کنم که محرم بشم.
 و راستي براي چرخيدن دور خانه ي عظيم تو که تمام ذرات هستي در سجده ي دائم به سمتش هستند مهيا شدن چقدر سخته ....
خدايا ! دارم مهيا مي شم براي سعي بي آنکه گوش هام آماده شنيدن لبيک شده باشه و زبانم و حواس و حرکاتم... الهي ...
مهيا نيستم.
 ولي براي ميهمانيت شتاب مي کنم.
کم کم دارم به سمت رسول الله پر مي کشم بي آنکه بالي براي پرواز و نايي براي پريدن داشته باشم.
راستي که خدا ... چقدر کريمي!!!!!!!!      



چهارشنبه 2 مرداد 1387 , ساعت 4:32 عصر

به نامش...


يه شبي توي سال هست به نام شب آرزوها (ليله الرغائب) ...
امسال هم مثل هر سال شب آرزوها رسيد.. غروب شد ، اذان شد. چند لحظه با دلم خلوت کردم و شروع کردم به آرزو کردن : براي خودم ، همسرم ، پدر و مادرم ، دوستام ...
حالا بعد از دو هفته فرصت کردم که فکر کنم به آرزوهاي پارسال. به شب آرزوهاي پارسال.
يادم افتاد که خدا امسال به من خيلي هديه ها داده.


يادم افتاد که از رجب پارسال تا امسال سه بار زيارت امام رضا رفتم و يک بار کربلا...


يادم افتاد که من ريگ باد آورده اي بودم که نسيمي منو به کربلا رسونده بود...


يادم افتاد که امسال خدا هديه ي بزرگي به من داده که من از شکرش غافلم...
يادم افتاد ...


راستي چطور بايد در عرض 8 روز براي رفتن به حج آماده شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الهي!


      تو بي نظيري و من فراموشکار.


      تو بخشنده اي و من ناشکر .


      تو بزرگي و من کوچک ...


                         و کوچک جز به بزرگ پناه نمي برد ...


چهارشنبه 12 تير 1387 , ساعت 4:36 عصر

هو الشهيد...


وقتي زني مادر مي شود خدا همه ي عاظفه هاي دنيا را به سمت دلش نشانه مي رود. همه ي آرزوهاي خوب ... همه ي لحظاتي که بايد با کودکش باشد و...


وقتي زني مادر مي شود نقشه ي همه ي لحظات عمر کودکش را در يک ثانيه مي کشد. بعد کم کم کودکش قد مي کشد. پسرکش مرد مي شود.. بزرگ مي شود و مادر تمام خستگي هايش را به پسرش تکيه مي کند.


وقتي مادري دو پسر داشته باشد و خدا يکي را از او بگيرد همه ي آرزوهايش را به نام همين يک پسرش مي نويسد. وقتي پسرش نباشد همه ي لحظه را به اميد برگشتنش سپري مي کند. وقتي استخوان هاي پسرش بعد از بيست سال برگردند.. راستي اين مادر چه بايد بکند؟
اينها همه حکايت اوست. مادري به استواري او که هر دو پسرش را به خدا باز گردانده بود و حالا نه سال بود که پرستاري همسر جانبازش را مي کرد.


يکشنبه صبح در بيمارستان امام خميني تهران مردي که زخم سالهاي جنگ ديگر امانش را بريده بود و در اين چند ماه اخير سالها پيرش کرده بود به سمت خدايش پر کشيد...


امروز او مانده با خاطره ي سه شهيد و به اميد روزي که به آنها بپيوندد. به علي ، رضا و همسرش.
و ... همين !!


دوشنبه 3 تير 1387 , ساعت 12:49 صبح

به نامش ...


پشت يک وانت نوشته بود :


                          مني که نام شراب از کتاب مي شستم


                           نياز خادم دکان مي فروشم کرد .... 


و...
همين!


جمعه 31 خرداد 1387 , ساعت 5:22 عصر

به نامش ...
کي مي آيي؟؟؟


جاده مي گويد که روزي خواهي آمد...


من همين جا تا قيامت هم که باشد مي نشينم ...


   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[10/5/1387- 4:49 ع] الهي...
[2/5/1387- 4:32 ع] شب آرزوها
[12/4/1387- 4:36 ع] هو الشاهد...
[3/4/1387- 12:49 ص] نياز!
[31/3/1387- 5:22 ع] حمعه بازار
[آرشيو شده ها]