به نامش...
یه شبی توی سال هست به نام شب آرزوها (لیله الرغائب) ... 
امسال هم مثل هر سال شب آرزوها رسید.. غروب شد ، اذان شد. چند لحظه با دلم خلوت کردم و شروع کردم به آرزو کردن : برای خودم ، همسرم ، پدر و مادرم ، دوستام ...
حالا بعد از دو هفته فرصت کردم که فکر کنم به آرزوهای پارسال. به شب آرزوهای پارسال.
یادم افتاد که خدا امسال به من خیلی هدیه ها داده.
یادم افتاد که از رجب پارسال تا امسال سه بار زیارت امام رضا رفتم و یک بار کربلا...
یادم افتاد که من ریگ باد آورده ای بودم که نسیمی منو به کربلا رسونده بود...
یادم افتاد که امسال خدا هدیه ی بزرگی به من داده که من از شکرش غافلم...
یادم افتاد ...
راستی چطور باید در عرض 8 روز برای رفتن به حج آماده شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الهی!
تو بی نظیری و من فراموشکار.
تو بخشنده ای و من ناشکر .
تو بزرگی و من کوچک ...
و کوچک جز به بزرگ پناه نمی برد ...
هو الشهید...
وقتی زنی مادر می شود خدا همه ی عاظفه های دنیا را به سمت دلش نشانه می رود. همه ی آرزوهای خوب ... همه ی لحظاتی که باید با کودکش باشد و...
وقتی زنی مادر می شود نقشه ی همه ی لحظات عمر کودکش را در یک ثانیه می کشد. بعد کم کم کودکش قد می کشد. پسرکش مرد می شود.. بزرگ می شود و مادر تمام خستگی هایش را به پسرش تکیه می کند.
وقتی مادری دو پسر داشته باشد و خدا یکی را از او بگیرد همه ی آرزوهایش را به نام همین یک پسرش می نویسد. وقتی پسرش نباشد همه ی لحظه را به امید برگشتنش سپری می کند. وقتی استخوان های پسرش بعد از بیست سال برگردند.. راستی این مادر چه باید بکند؟
اینها همه حکایت اوست. مادری به استواری او که هر دو پسرش را به خدا باز گردانده بود و حالا نه سال بود که پرستاری همسر جانبازش را می کرد.
یکشنبه صبح در بیمارستان امام خمینی تهران مردی که زخم سالهای جنگ دیگر امانش را بریده بود و در این چند ماه اخیر سالها پیرش کرده بود به سمت خدایش پر کشید...
امروز او مانده با خاطره ی سه شهید و به امید روزی که به آنها بپیوندد. به علی ، رضا و همسرش.
و ... همین !!
به نامش ...
پشت یک وانت نوشته بود :
منی که نام شراب از کتاب می شستم
نیاز خادم دکان می فروشم کرد ....
و...
همین!
به نامش ...
کی می آیی؟؟؟
جاده می گوید که روزی خواهی آمد...
من همین جا تا قیامت هم که باشد می نشینم ...
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[12/4/1387- 4:36 ع] هو الشاهد...
[3/4/1387- 12:49 ص] نیاز!
[31/3/1387- 5:22 ع] حمعه بازار
[آرشیو شده ها]










